تبليغاتX
کویر

رسم و قانون طبیعت این است یا چیز دیگری، نمی دانم. همین قدر معلوم است که در میان یک گروه از شیرهای عاقل و بالغ! همیشه معدود ماده هایی هستند که برحسب آنکه به پسند نرهای قوی هیکل و خوش خرام جنگل نیامده اند، محکوم به گرسنگی، تشنگی و مرگ

جایی در میان قلمروهای دیگر نرانِ قدرتمند، خواهند شد که این مفلسانِ بیشه زار، نه توان و نه حتی اجازه ی شکار دارند.

شیر ماده ماشینِ «شکار» و «لذت» است، و اگر این دو موهبت!! را به او نبخشند و یا از او بستانند، آنچه می ماند تکه گوشتِ بی مصرفی است که در اصطلاح علمای حیات وحش معروف است به «ماده ی اضافه».

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 12:44 توسط کویر |

پیرمرد فرسوده  لکنت زبان دارد . هر جمله را سه بار از اول شروع می کند تا به انتها برساند. پیرمردی که اگر هم راه«کاپولا» بوده باشی، از ابتدای« پدر خواندهِ  یک» تا این جا که دیگر« آلپاچینو» در آخرین پدر خوانده، دارد به انتها نزدیک می شود ، در وانی از خونابه و چرک و کثافت است.

 مدت هاست که آخرین قطرات خون از بدنِ بی جان او خارج شده و دیگر تنها جسمی بی روح است از یک پیرمردِ گنده.

حتی اگر سال ها عضو بزرگی از خانواده ای سیسیلی نبوده باشی و مدت ها امین و رازدار خانواده ی« کورلئونه»، می دانی وان حمام و تیغ صورت تراشی فرجامِ کارت است، اگر خودت واقع گرایانه انتخاب کنی و گرنه ...

پارتی، هم خانوادگی سیاسی، جمعیت، حزب، کانون، انجمن، موسسه جمعی از ...، گروهی از ... و ...

نمی دانم چرا هر بار دست به کار شده ام تا از احزاب موجود بنویسم و اساساً از موجودی بنام «حزب» حسی عجیب، نمی دانم شاید حسی سیسیلی ! عنان و مهار مرا در دست گرفته که ننویس و نگو، که این جماعت از همۀ لوازم و توابع توسعه یافتگی، رسیده اند به چاه ویلی به نام حزب گرائی و کانون تراشیِ مافیائی و سیسیلی. اصلاً انگار هر چه ضوابط و قوانینِ دارودسته قوام یافته تر باشد و بهتر بتواند خائن را از وفادار تمیز دهد و تشکیلات، سر سپرده یابی را بهتر نهادینه و قانون مندکرده باشد آن دسته، آن حزب و آن خانواده، حزبِ جذاب تری است که بروی، امضاء کنی و انگشت بزنی برای عضویتت!

آن چه بیشتر رنج و عذابم می دهد، دسته هایی است که مستقیماً فرهنگ را خمیر مایه ی دغل کاری و دورویی خود قرار می دهند. اصلاً می خواستم بگویم، گورِ بابای سیاست و یک راست بروم سراغ دارودسته های خر رنگ کنِ فرهنگی. اما خوب که فکر کردم و خوب که به دور و برم نگاه کردم دیدم خواه ناخواه آنچه تقدیر و تاریخ ما را شکل می دهد، سیاست است.

فضای حزب پرور،پارتی محور و دارودسته باز، الزام می کند که: حقیقتِ موجود، سیالی است درراستای مصالح.

 سیالِ گنگی که در آن پیمان برادر خواندگی امضاء کرده ای و البته مشخصه ی بارز همه ی این خانواده ها این است که هدف، وسیله را - هر نوع وسیله ای را توجیه، که اساساً ایجاب می کند.

دروغ، نامردی، گند زدن به شخصیتی، لجن مالیِ مخالفی ...

دنیای سیاست، دنیای نزاع بر سر قدرت است و عجیب نمی دانم تشنگان و حریصان قدرت، این چنین دارودسته های سازمان یافته ای برای تصاحب قدرت ایجاد کرده باشند. فاجعه جایِ دیگری است. حوزه ای که از آن تحت عنوان فرهنگ یاد می کنند. بله! حوزه ی بی پدر و مادر و رو به اضمحلال فرهنگ ...

دوست خوب من، مطمئن باش، ادا در نمی آورم ! کلی حرف درباره ی احزاب و پارتی های فرهنگیِ این مملکت دارم و می خواهم پته ی یک یکِ آنها را روی آب بریزم، اما زمان کافی برای خوب نوشتن حرفهایم نداشتم . می گذارم برای مجالی دیگر تا سمبل کاری نشود!

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 23:54 توسط کویر |

 

در کتاب «مترجم دردها»ی جامپالاهیری، نویسنده ی هندی تبار متولد انگلستان و ساکن آمریکا! داستان کوتاهی هست به نام «سومین و آخرین قاره» که در آن حرف از مهاجرت و سازگاری آنهایی است که در کشورهای دیگر برای ادامه زندگی، در جامعه پیرامون خود حل شده اند، و حالا «عطر سنبل عطر کاجِ» «فیروزه جزایری دو ما» هم، از همین جنس است اما نه تلخ ودلمرده مثل«شالی به درازای جاده ابریشمِ» مهستی شاهرخی ....نه! «عطر سنبل عطرکاج» سرشار از زندگی است. حتی اگر به عشق و بوی سنبلِ سالهای کودکی، از عطر کاج پرشوی.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 15:3 توسط کویر |

ما به « مذکرها » گفتیم : « می خواهیم مثل شما باشیم. » مذکر ها گفتند:« قبول !» و ما نفهمیدیم چه شد که آنها ناگهان این قدر مهربان شدند.

وقنی به خود آمدیم ، عین آنها شده بودیم . کیف چرمی یا سامسونت داشتیم و کاغذهای بی خودی که مدام در آن می گذاشتیم و با خود جابجا می کردیم، و دخل و خرج و حسابهایی که حالا باید به آنها رسیدگی می کردیم . در دانشگاه با استادها دعوایمان می شد  و اخم و تخم اش را می بردیم خانه و سر اهالی خانه خالی می کردیم. ماشین بابا را با هزار بدبختی دو در می کردیم و در خیابان ویراژ می دادیم . دائم جلوی مردم از اقساط وام بابا و بدهی و مخارج بالای زندگی می نالیدیم و اینطور وانمود میکردیم که نقش مهمی در اقتصاد خانواده داریم .

همه ی کارهایمان مثل آنها شده بود. فقط نه ، خدای من !  سلاح نفیس اجدادی که نسل به نسل به ما رسیده بود ، در جیب هایمان نبود. شمشیر دسته طلا ؟ تپانچه ماشه نقره ای ؟ چاقوی غلاف فلزی ؟ گرز پدر بزرگ ؟ نه !  پنبه ای که با آن ، سر آنها را می بریدیم. همان ارثیه ای که هر مادری به دخترش می داد و خیالش جمع بود تا آن هست ، سرِ مردش سوار است . آن گلوله الیاف لطیفی که قدیمی ها بهش می گفتند عشق . یک جایی توی راه از دستمان افتاده بود.یا اگر به تئوری توطئه معتقد باشیم ،« آنها » با سیاست در های باز نابودش کرده بودند. حالا ما و« آنها»  رو به روی هم بودیم. در دوئلی ناجوانمردانه ! دیگر مهارتی که با آن ، آ ن مذکرهای تنومند را به زانو در می آوردیم،در عضله های روحمان جاری نبود.

سالها بود حسودیشان می شد. چشم نداشتند ببینند که فقط ماییم که می توانیم با ذوقی کودکانه به چیزهای کوچک عشق بورزیم.فقط و فقط بلد بودیم در معامله ای که پایاپای نبود شرکت کنیم .می توانستیم بدهیم و نگیریم. ببخشیم و از خود بخشیدن کیف کنیم. بی حساب و کتاب دوست بداریم.در هستی، عناصر ریزی بودندکه آن مذکرهای پشمالو با چشم مسلح هم نمی دیدند و ما می دیدیم.

«مونث بودن » فقط مهارت آراستن و فریفتن نبود و آن قدیمها بعضی از مااین را می دانستیم.مادر بزرگِ من زیباییِ مونث بودن را می دانست.وقتی زنی از مردی ، از کله شقی های مردی شکایت د اشت و هق هق گریه می کرد، مادربزرگ خیلی آرام می گفت :« مرد است دیگر، نمی فهمد ! مردها نمی فهمند !! » از مرد بودن مثل عیبی حرف می زد که قابل برطرف شدن نیست . مادر بزرگ می دانست مردها از بخشی از حقایقِ هستی محرومند. لمسِ لطافت جهان ، در انحصار جنس دیگر  است و ذات جهان لطیف است . مادر بزرگ می گفت : « کاِ زن با خدا آسونه ،مردها از راه سخت باید بروند .» راه میان بری بود که فقط « مونث ها »  آدرسش را داشتندو یکراست می رفت نزدیک خدا . شاید این آدرس را هم همراه سلاح قدیمی مان گم کرده ایم .

به هر حال ما الان اینجاییم و داریم از خوشبختی خفه می شویم . با دوستان به استادیوم می رویم و خیلی احساس آزادی می کنیم . هر چقدر که دلمان می خواهد شیر سماور و اگزوز خاور نصیب داور می کنیم. هیچ هیجانی را در خود نگه نمی داریم و همه را با «  آزادی » بیرون می ریزیم .به زمین و زمان بد می گوییم و ککمان هم نمی گزد.مرتب در صحبت کردن از الفاظ رکیک و فحش های ناموسی که می دهیم لذت می بریم . با دوستان در خیابان دسته جمعی راه می رویم و بلند بلند می خندیم .ماشین خراب همسایه را هل می دهیم و خلاصه هر جا که بخواهیم خودرا به آسانی « تخلیه» می  کنیم !!

چقدر مادر بزرگ بدبخت بود که در خانه فقط می شست و می پخت . حیف که زنده نماند که ببیند ما به چه آزادی شیرینی دست یافته ایم . ما چقدر رشد کرده ایم .

افتخار آمیز است که ما الان هم مینی بوس می رانیم و هم ترشی می اندازیم . مهندس عمران هستیم و مربای انجیرمان هم حرف ندارد ، هوراا  !!     ما هر روز توانا ترمی شویم. « مذکر ها » مهارت جمع بستن ما را خیلی تجلیل می کنند. ما می توانیم همه کار با هم انجام دهیم . وقتی « مذکر ها » به زحمت میتوانند تعادل هیکل گنده شان را ایستاده توی اتوبوس حفظ کنند ، ما جای خود را به یک پیرزن فرتوت می دهیم . به چابکی با یک دست وسایل خود را می گیریم و با دست دیگر مشغول فرستادن اس- ام- اس می شویم  و موبایلمان وقتی زنگ میخورد ، آن را بین شانه و گردن قرار میدهیم و به راحتی بلند بلند حرف می زدنیم .

تی شرت بدن نما می پوشیم و هیچ کس ایراد نمی گیرد . افتخار آمیز است . دستاورد بزرگی است .این که مثل هم شده ایم . فقط معلوم نیست به چه دلیل گنگی ،  دیگر« مذکرها » شبها راحت می خوابند ولی  ما دائم غلط می زنیم  و بدنمان بر اثر کارِ زیاد درد می کند .چرا علاوه بر دردِ بدن ،همیشه  دلمان آشوب است و صورت اشک آلودِ برادر کوچکمان می آید پیش چشممان که با التماس می خواهد که او را در مدرسه ی غیر انتفاعی  ثبت نام کنیم....

نیمه ی گم شده شب ها خواب ندارد. می افتد به جانِ ما .

«مذکر ها» اما راحتند  .خودشان هستند . نیمه ی دیگری ندارند.اما« ما »؟! خسته و گیج ، بین کسی که شده و کسی که بودیم ، دست و پا می زنیم . مادر بزرگ سنت زده و عقب افتاده و متحجر ِ ما کجا می توانست شکوهِ این پیروزی مدرن را درک کند ؟!

ما به همه ی حق و حقوقمان رسیده ایم . زنده باد تساوی !

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 1:28 توسط کویر |