آیا تا به حال با تلفن گویای اتوماتیک وهوشمند «خانه ی نشریات دانشجویی »دانشگاه آزاد واحد دارغوزآباد تماس گرفته اید؟ اگر جواب منفی است بشتابید که غفلت مایه ی خسران است !!
با سلام . وقت بخیر . از تماس شما با «خانه ی نشریات دانشجویی » متشکریم.چنانچه ازخطوط دیجیتال استفاده می کنید،لطفاً تلفن خود را در حالت تون قرار داده،قسمت مورد نظرخود را انتخاب نمایید و سپس کلید * را فشار دهید :
اگر شما درخواست برای صدور امتیاز یک نشریه جدید ، یا تمدید مجوز قبلی دارید، شماره ی 1 را 10 مرتبه فشار دهید ویا اگر مایل هستید 20 مرتبه فشار دهید !!
اگر شما دچار اختلال حواس هستید و متوجه شبکه ی جهانی نخود سیاه نیستید،از یک نفرخواهش کنید که شماره ی 2 را هر چقدر که شما دلتان میخواهد فشار دهد!!
اگر شما دچار اختلال چند شخصیتی هستیدو باز هم حرف حساب حالیتان نمی شود،شماره های 3 ،4 ،5 و 7 را فشار دهید!!
اگر شما دچار بدبینی مزمن هستید و فکر می کنید که ما نمی خواهیم به شما درخواست کننده ی محترم و دانشجوی فعال و انتشار نشریه بدهیم ، آنقدر پشت خط بمانید تا مطمئن شوید از جانب ما بلایی سرتان نازل نمی شود ، سپس هر شماره ای که مایل هستید فشار دهید!!
اگر شما فکر می کنید که ما آنقدر بیکاریم که هر وقت شما زنگ زدید جوابتان را بدهیم ،شما دچار اختلال اسکیزوفرنی هستید . پس به صداهایی که به شما می گویند کدام شماره را فشار دهید گوش کنید !!
اگر شما بر اثر تماسهای پیاپی و عدم حصول نتیجه، هنوز دچار افسردگی نشده اید و هنوز اثری از انواع علوفه در زیر پایتان مشاهده نمی شود،اصلاً مهم نیست کدام شماره را فشار دهید !!
اگر شما فکر می کنید که نشریه دانشجویی محل انتقاد و اعتراض به مسئولین خیلی عزیز _ قربانشان برویم اجمعین _ و بیان اینگونه جنغولک بازی هاست ، اگر جرات دارید شماره ی 8 را فشار دهید!!
اگر اشتباهی صورت گرفته و قبلا به شما مجوز انتشار داده ایم،و حالا درخواست مکانی برای برگذاری جلسات تحریریه خود دارید، شماره ی 6 را فشار دهید و سپس پیام خود را پس از شنیدن صدای بوق یا قبل از شنیدن صدای بوق یا همزمان با صدای بوق بگذارید.لطفاً حالا حالاها منتظر صدای بوق باشید!!
اگردرخواست دارید پس از موفقیت های پی در پی نشریه تان در جشنواره های گوناگون ، و کسب افتخار و سر بلندی برای «دانشگاه آزاد دارغوز آباد »یک تشکر خشک و خالی از شما بشود،شما دچار اختلال در حافظه کوتاه مدت و بلند مدت هستید، لطفاً شماره 9 را فشار دهید ،شماره9 را فشار دهید ،شماره 9 را فشار دهید، شماره 9، شماره 9 ، شماره 9 ......
اگر شما درخواست دارید به خاطر اراجیفی که در نشریه تان می نویسید ومعلوم نیست کدام بی ذوق و بی سوادی به شما تندیس و لوح افتخار و جایزه میدهد، نزد ما ارزش و احترام خاصی داشته باشید ،شما دچار اختلالِ احترام به نفسِ شدید هستید. لطفاً پس از شنیدن صدای بوق ، تماس را قطع کنید.اپراتور ما نمی خواهد با شما صحبت کند.
اگر شمادرخواست دارید مکانی در دانشگاه برای توزیع و فروش آبرومندانه ی نشریه تان فراهم شود،شما وضعتان خیلی اساسی خراب است . شما دچار اختلالات وابسته به افکار شدیداً منفی وپوچ هستید ،هر چه دستتان هست زمین بگذارید،تماس راقطع کنید،آرام دراز بکشید و به حال خودتان گریه کنید،پس از 10 دقیقه احساس بهبودی خواهید کرد.
اگر شما فکر می کنید اصلا چیزی به اسم «خانه ی نشریات دانشگاه » وجود خارجی دارد ،شما دچار تمام اختلالات ذکر شده بطور همزمان هستید ، شماره 0 را فشار دهید ، ....با سلام .وقت به خیر.از تماس شما با «خانه ی نشریات دانشجویی » متشکریم ، بفرمایید ..................
روشن فکران و اندیشمندان به پیله های خود ساخته خزیده اند و در نهایت انفعال و انزوا با «هنر بی خاصیتِ» خویش سرگرمند. اینان به محافل روشن فکرانه ی خود دل بسته اند و روز به روز از عامه و توده ی مردم دورتر می شوند و با زبانِ آنان بیگانه تر.
روشن فکران، ادیبان و خلق کنندگانِ فکر و اندیشه، در جامعه ی کنونیِ ما، یا نیازی به تایید و برقراریِ ارتباط با توده ی مردم نمی بینند، یا توان و جسارت آن را در وجود خود نمی یابند.
و از این رهگذر، آثار و مخلوقات هنری شان روز به روز انتزاعی تر و بی تأثیرتر می شود و آن چه مانده است سینمایِ انتزاعی، ادبیاتِ بی خاصیت، تئاترِ منزوی و موسیقیِ محفلی و بی شناسنامه است.
سینمای هنری – و به تعبیر دقیق تر، سینمای روشن – کم ترین اقبال عمومی را کسب نمی کند و فیلم سازان این چنینی، فکرانه با تعابیر گول زنکی چون کشف و شهود و احتمالاً اشراق ! بر مسیر خود پای می فشرند و البته، بعضاً به امید اقبالِ آن سوی مرزها، به سینمای بدبختی و نکبت و کوری و کچلیِ خود دل بسته اند. همین گونه است حال نویسندگان، شاعران، موسیقی دان ها و صورتِ غالبِ اهالیِ فکر و اندیشه.........
هم ارز چنین پیش آمد شومی، عامه ی مردم روز به روز سهل انگار تر، دم دمی مزاج تر و موج گونه تر می شوند و از طبقه ی فرهیخته و صاحب فکر، دورتر.
روز به روز سلیقه ی جمعی سطحی تر و درک و انتظار مردم از خالقان آثار هنری مبتذل تر می شود.موضوع انتشار ناجوانمردانه ی رابطه ی خصوصیِ یک دخترِ نگون بخت ،حضور بزرگترین ناو هواپیما بر اتمیِ دنیا در خلیج فارس، و جوابیه ی مقتدرانه و رعب آورِ شهابهای 3 ، استیضاح وزرای کابینه و گرانی و هزار کوفت و زهر مار دیگر را تحت تاثیر قرار می دهد ومی شود موضوع و بحث ملیِ هموطنانِ من !!
جنغولک بازی های تهوع آور بازیگران دست سوم و چهارم در مجموعه های تلویزیونی وارد مکالمات روزمره ی مردم می شود و آهنگ های نا مانوس فلان دیپلم بیکار که دچار تب هزار و سیصد درجه شده ! برچسبِ موسیقیِ مردمی به خود می گیرد و ورد زبان پیر و جوانِ مملکت می شود.
غالب های متنوع هنری، جدا از تأثیرگذاری های خاصی که بر فردِ هنرمند دارد در وجه مطلوب، ابزار رشد و تعالی جامعه اند و هیهات از آن روزی که صاحبان فکر و اندیشه در به کارگیری این قالب ها، در خدمت به خلق قصور کنند.
نتیجه آن می شود که بی تعارف، در جامعه کنونی ما رخ داده است. سلیقه ی سحطی و ذهن های نابالغ، که زمینه ی مناسبی شده اند برای عوام فریبان و بهره کشان.
زنانی را می شناسم که در نهایت عشق و عاشقی، عطش و دشواری، سالیان سال است، با همت و غیرتی عمیق و مثال زدنی، به دنبال پاره پیراهن و یا تکه استخوانی در دل خاکهای غمزده ی جنوب می گردند !
آنها چه می کنند ؟ آیا در لا بلایِ خاک ها و گِل ها و پلاک های به گِل تکیده شده و شکسته، صدایِ غرشِ اسلحه هایِ دیروزِ فرزندانشان را می شنوند، و یا ترنم اشک هایشان در رقصِ باد، استقبال از برگ هایِ به بار نشسته ی تاریخ عاشقی شان است ؟!
عقل مرا یاری نمی کند.
آخر، محضِ رضایِ خدا، به خاطرِ انسانیت، به خاطرِ برادری، کسی به من بگوید، آنها در این خاک ها و در این صحرا چه می جویند ؟
xxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxx
آنان «خاک» را می جویند تا چشم و انگشت و دل و وجود خود را در آن تبرک نمایند.
« مادرِ » پر ابهت، چنان در قتله گاهِ فرزندش به مناظر خیره شده که گوئی دستِ جگر گوشه اش را در انتهایِ انحنایِ دستانِ پر چین و چروکش در دست دارد و با چشمانی غمزده چهره ی او را غرقِ بوسه می کند.
در نگاهِ این عاشقان و در سوزِ کلامشان می خوانم که لذتی عمیق می برند،
لذتی که « غیر محارم » نمی فهمند !
وحید سعادتی - کویر ۱۱ و ۱۲
روی نقش برجسته ها نوشته بودم « …… به روح پدر کسی که اینجا آشغال بریزد » و از ترس سگها، گربه ها، و توله موشها پریده بودم توی خانه. تویِ تاریکیِ آخرِ شب نوشته بودم که کسی نبیند. پشت دیوار خانه مان عمارتی مخروبه بود با گچ بری های قدیمی. کارِ دستِ استاد حمید اصفهانی. عمارت خیلی وقت بود متروکه شده بود. سالها پیش از این که دستِ مادرِ بچه ها را بگیرم و بیایم توی خانه ی پدری. اوایل، اتاقِ خوابِ کارتن خواب ها بود و فراری ها. یکی دوبار هم دختر و پسر گرفته بودند توی عمارت و برده بودند کلانتریِ محل. بعدها که شهردار عوض شده بود و رفته گر سالی یک بار هم از محله مان نمی گذشت، عمارت شده بود زباله دانی. هر کس می آمد، آشغالهایش را می ریخت توی عمارت، یعنی درست پشت دیوار خانه مان و می رفت. صاحب مرده، صاحب نداشت. از عمارت هایی بود که صاحبش از خان- فئودالهای فرار کرده بود که زمین را گذاشته بود برای سازمان های مربوطه که همه چیز را مشاع می دانستند. ولی انگار آنقدر از این مشاع خانه ها زیاد بود که به نظر می رسید سالها بود سازمان مربوطه فراموش کرده بود چنین عمارتی هم توی این محله و خانه به خانه ی ما هست و دیوارش هم تخریب شده است و هر کس و ناکس که بخواهد می آید و می رود و هر گندکاری می خواهد می کند و هر کثافتی می خواهد توی عمارت می ریزد. شب ها شده بود محل جمع شدن موش ها و گربه ها و سگ های ولگرد. از فراوانی نعمت، موش ها شده بودند قدِ گربه و گربه ها اندازه سگ و سگ ها قد و قواره گاو داشتند. شب پشت دیوار خانه تجمع می کردند و تا صبح مهمانی عمارت برپا بود. و کسی هم نبود که بتوانیم شکایتش را پیش قاضی ای، دادگستری ای، چیزی ببریم.
نقش برجسته ها انصافاً هنوز زیبا بودند. آنقدر زیبا بودند که اگر شب نبود قطعاً دلم نمی آمد با رنگ نقره ایِ شبرنگ، کج و معوج رویشان بنویسم «… به روح پدر کسی …»
گچ بری ها اغلب نقش بلبل و طره و طوبی بودند. نقش بهشتِ استاد اصفهانی که با زیبایی تمام تصویر شده بود. نامردی بود، اما بوی زباله و صدای مگس عاصی مان کرده بود. بچه ها را چندبار برده بودم دکتر. دکتر گفته بود « سالک »، همه اش به خاطر زباله و آلودگی است. مجبور بودم.
اما انگار شعار خوبی را انتخاب کرده بودم. ظاهراً تاثیر خودش را همان دوسه روزِ اول گذاشته بود. همسایه ها انگار جایِ جدیدی برای ریختن زباله هایشان پیدا کرده بودند. انتهای کوچه جایی که جوی فاضلاب می ریخت تویِ چاهی عمیق، شده بود زباله دانیِ جدیدِ اهالیِ کوچه. کمی بیشتر به خودشان زحمت بدهند، تا انتهای کوچه بروند، ولی کسی به روح پدرشان کاری نداشته باشد. همان انتهای کوچه شده بود پاتوقِ جدیدِ موش ها، گربه ها و سگ های گاو پیکر.
روز هفتم یا هشتم بود که پستچی نامه سفارشی آورده بود. داده بود دستِ مادرِ بچه ها، امضا گرفته بود و رفته بود. احضاریه ی دادگاه بود، به نام من. من که تا قبل از آن مرد محترمی بودم از خانواده ای قدیمی و خوش نام، ظاهراً آبروی خود را با نوشتن یک جمله روی دیوار برده بودم. آخر کدام آدم محترم، از خانواده ای قدیمی و خوشنام می آید و توی یک عمارت متروکه به روح پدر کسی …… ؟! البته توی احضاریه، موضوع نوشته نشد بود. فقط تاریخی مشخص کرده بود و شعبه مورد نظر را که می بایست مراجعه می کردم.
ولی اینکه از کجا فهمیده بودند این نوشته کار من بوده آزارم می داد. از کجا فهمیده بودند؟! نوشته می توانست کار هر الواط و بی سر و پایی که از کوچه عبور کرده بود باشد. با این وجود کار سختی نبود، فهمیدنش. اما هر چه بود، با دلیل و مدرک محکمه پسند نبود. مثلاً کسی نمی توانست بگوید چون این جمله روی دیوار خانه ما نوشته شده است، یا اینکه من تنها ذینفعِ این ماجرا بوده ام، پس عامل هم من بوده ام. حتی اگر مجبورم می کردند با رنگ روی دیوار، همان جمله را بنویسم تا متخصص های خط شناسی بررسی کنند، قطعاً من با یک خطِ دیگر می توانستم بنویسم و متخصصِ امر را گمراه کنم. تنها مدرکی که می تونست محکمه پسند باشد وجود یک شاهد بود. شاهدی مثل « نادر روغنی » که اسپریِ رنگِ نقره ایِ شبرنگ را به من فروخته بود. اتفاقاً وقتی داشتم پولِ رنگ را می دادم گفت: « این رنگ ها زیاد مشتری ندارد. »
نادر، نامرد نبود، اما این دوسه روز مثلِ سابق، گرم سلام وعلیک نمی کرد. شاید این به خاطر پدرش بود ! هر چه نباشد پدرش کمک کرد تا این مغازه را گذاشت. نادر هم یکی از آنهایی بود که آشغالهایش را پشت دیوار عمارت مخروبه می گذاشت و فرار می کرد. خودم چند بار دیده بودمش. او می توانست توی دادگاه شهادت بدهد. او هم انگیزه داشت و هم اطلاعات !
رفتم نانوائی، نانِ شامِ اهلِ بیت را بخرم و بدهم دستِ مادرِ بچه ها، که حاج آقا بدری صدایم کرد. داشت می رفت مسجد. مغرب و عشاء را همیشه توی مسجد می خواند. پدرم قبولش داشت. پشت سرش نماز می خواند. معتمد محل بود و بازار. گفتم: « حاج آقا اوامر بفرمائید. » گفت: « وضع محله خیلی خراب شده. راستش ما، اهالیِ محل هم از این وضعیتی که عمارتِ خانی پیدا کرده چندان راضی نیستیم. اما این کار از شما بعید بود !» گفتم: « حاج آقا چه کاری؟! » پیشِ خودم گفتم: « این از کجا فهمیده ؟! » حاج آقا بدری انگار سوالی که پرسیده بودم را نشنیده بود، به سوالی که ازش نپرسیده بودم جواب داد: « دو- سه تا از بر و بچه های مسجد رو ... »
صدای بوق آمد. حرفِ حاج آقا بدری نیمه ماند. کسی از توی وانتِ آبی رنگ صدایش کرد. گفت که می رود سمتِ مسجد. حاج آقا را می رساند. حاج آقا بدری از روی جوی پرید. دوید سمت وانت. از توی وانت برایم دست بلند کرد. یعنی: « خدا حافظ ! »
شاید می خواست بگوید: « خیلی خوب، هر کی نوشته بد کرده که این جمله ی رکیک را نوشته. نمی گه آخه ناموسِ مردم از کوچه رد می شن و این حرف های زشت رو می بینن ؟! » ولی نگفت. فرصت نکرد بگوید.
نان گرفتم و برگشتم خانه. از کنار عمارت که می گذشتم هنوز زباله ها بودند. اما قدیمی. انگار چیز تازه ای اضافه نشده بود. اما روی نقش برجسته ها جمله ای اضافه شده بود. با اسپریِ سیاه نوشته بودند « زرت ». خونم به جوش آمد. معلوم نبود چه کسی نوشته بود. اسپریِ مشکی هم که همه جا هست.
صبح که سرِکار می رفتم، باز به نوشته ام نگاه کردم. چیزهایی روی دیوار اضافه شده بود. کسی نوشته بود: « پوشک پات کن ». با رنگِ دیگری، نقاشیِ کسی را کشیده بودند که از پشت داشت ... . تصویر انگار شبیه من بود. از سرِکار که برگشتم، باز نگاه کردم. کسی آنطرف تر نوشته بود: « عهمان خط طرف دیگر دیوار نوشته بود: « EMINEM ». ولی نمی دانم چرا « E » دومی ربود.ا برعکس نوشته شق من ... لیلا ».
خانه که رسیدم مادرِ بچه ها خبر داد که صبح از کلانتریِ محل آمده اند و گفته اند وقتی آمدم، به کلانتری سری بزنم. من فرزند یک بازاریِ خوش نام توی بازارم که هیچ وقت پایم به کلانتری نرسیده بود. حالا می بایست می رفتم کلانتری و احتمالاً تعهدی، چیزی می دادم، چون حرف بی تربیتی نوشته شده بود روی دیوار خانه مردم ! گفتم نمی روم. مادر بچه ها گفت، سروانی که صبح آمده بود خیلی تاکید کرد که بروم کلانتری. ناهار را خورده نخورده از خانه زدم بیرون. اول نگاهِ دیوارِ عمارت کردم. چند جمله ی دیگر اضافه شده بود ! جمله نبودند. بیشتر فحش بودند. چندتایی رکیک و زشت. من ننوشته بودمشان، ولی داشتم برای اینها می رفتم کلانتری. به در کلانتری که رسیدم سست شدم. پایم لرزید. با خودم گفتم: « عجب خبطی کردم. » داخل که رفتم افسر نگهبان نبود. فقط یک سرباز صفر بود که داشت با کلاهش ور می رفت. پرسیدم. گفت قرار بوده تویِ پادگان از گروهان سان ببینند، همه رفته اند کسی نیست.
کسی دستگیرم نکرد. وقتی برگشتم، چیزهایِ جدیدی رویِ دیوارِ عمارت نوشته شده بود. هوا تاریک بود. خواندنِ جمله ها مشکل. اما فردا تاریخِ دادگاهم بود. فردا می بایست بابت این نوشته ها جواب می دادم. مهم بود بدانم رویِ دیوار چه اضافه شده است. از خانه چراغ قوه آوردم. جمله های جدید را خواندم. فحش جدید بودند. بد و بیراه هایِ ناموسی به کسی که روی این دیوار چیزی نوشته بود ! خونم به جوش آمد. رگ گردنم بالا زد. اسپری آوردم و روی تمام دیوار را سیاه کردم. تمام نوشته ها را. همه ی نقش برجسته ها سیاه شده بودند. هم بلبل ها، هم طره ها و هم طوبیِ زیبایی که کارِ دستِ استاد اصفهانی بود.
از پیچ عمارت که گذشتم، دم خانه را دیدم که ماشین پلیس نگه داشته بود و انگار منتظر من بود. هول شدم. اسپری ها را انداختم پشت دیوار. افسری که دمِ درِ خانه ایستاده بود، دید. جلو آمد. نگاهی به اسپری ها کرد که پشت دیوار افتاده بودند. کاغذی را از جیب فرنج اش درآورد. حکم بازداشتم بود. احضاریه هنوز توی جیبم بود. فردا باید می رفتم دادگاه. نگاهش کردم. تاریخِ امروز صبح را داشت.
رسم و قانون طبیعت این است یا چیز دیگری، نمی دانم.
همین قدر معلوم است که در میان یک گروه از شیرهای عاقل و بالغ! همیشه معدود ماده هایی هستند که برحسب آنکه به پسند نرهای قوی هیکل و خوش خرام جنگل نیامده اند، محکومند به گرسنگی، تشنگی و مرگ .
جایی در میان قلمروهای دیگر نرانِ قدرتمند، خواهند شد که این مفلسانِ بیشه زار، نه توان و نه حتی اجازه ی شکار دارند.
شیر ماده ماشینِ «شکار» و «لذت» است،
و اگر این دو موهبت!! را به او نبخشند و یا از او بستانند، آنچه می ماند تکه گوشتِ بی مصرفی است که در اصطلاح علمای حیات وحش معروف است به «ماده ی اضافه».